خرید بک لینک

درباره سایت

امکانات وب

روزگار خوبی رو نمی‌گذرونم.ترم ۸ داره شروع کار میشه و من باید تصمیم بگیرم. برای کنکور درس بخونم یا استعداد درخشان برم یا ‌کلا بی خیال بشم و از یه راه دیگه وارد بشم.نمیدونم جدا و اینکه بعضی تصمیم‌ها ممکنه همت زیادی رو بطلبه ناراحتم میکنه چون دلم نمی‌خواد تلاش کنم.از یه طرف همیشه رویای دانشگاه تهران داشتم ولی خب می‌دونم که ندارم در اون حد درس بخونم. از طرفی میگم دست و پا شکسته بخونم که فقط دولتی قبول بشم هر گرایش یا شهری هم بود اهمیت نداره و از طرفی میگم درس خوندن رو رها کنم و استعداد درخشان برم ب

برچسب: نویسنده: sara19 تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 22:09

به به بالاخره سایت باز شد.خوشحالم که بعد از مدت‌ها دوباره دارم اینجا می‌نویسم. این مدت اتفاقای خوب و بد زیادی افتاد که ازش گذر کردم.اما در مورد امشب؛ایده‌م رو با ادمی که نمی‌خواستم توی کارشریکش کنم مطرح کردم و حالل اونم خودش رو توی کار دخیل می‌دونه. امیدوارم بتونم بدون اینکه رابطه‌مون خراب بشه بهش بفهمونم که دخالت نکنه.یه ماه دیگه کنکوره و من ول معطلم رسماکلی جا زنگ زدم برای کاراموزیو فعلا هیچیکسی که قرار بود مورد اعتمادم باشه پیامم رو سین میزنه و جواب نمیدهخسته ام از خیلی چیزاولی خب به قول مشا

برچسب: نویسنده: sara19 تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 22:09

کنکور ارشد

نخونده رفتم و انتظار زیادی نداشتم ولی سوالا انقدر اسون بود که خیلی دلم سوخت یعنی دو تا جزوه خونده بودم کلی رتبه م فرق می‌کرد. پشیمون نیستما اما حیف شد. و اینکه بعید می‌دونم بخوام یه سال صبر کنم. احتمالا دانشگاه ازاد برم مثل لیسانس و انقدر دانشگاه تهران رفتم این مدت که حس می‌کنم عقده م بر طرف شد درموردش. به امید روزهای خوب

برچسب: نویسنده: sara19 تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 22:09

میل به ناکامی

جالبه که هر موقع ناراحت و ناکامم میام اینجا و می نویسم. مثلا وقتی هنوز کار پیدا نکردم میام اینجا و ناله می‌کنم ولی وقتی پیدا شد هیچی نمیگم. وقتی از دست دوست‌هام یا خانواده ناراحتم اینجا تعریف می‌کنم ولی وقتی با هم میریم بیرون، خوش می‌گذرونیم یا به هم کمک می‌کنیم؛ معمولا چیزی نمیگم. انگار یه میل فطری دارم که فقط چیزهای ناراحت کننده رو ببزنم و در موردش صحبت کنم ولی اتفاقای مثبت که ارزش تعریف کردن نداره.

برچسب: نویسنده: sara19 تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 22:09

ناراحتم از خودم۲۲ سالمه و شغل ندارم. فقط یه دختر خوب و حرف گوش کنم که کنج خونه نشسته. خانواده بهم میگن چه خبره انقدر میری بیرون یکم هم خونه بمونولی اونا خبر ندارن که دلیل بیرون رفتن های من فرار از خونه نشینیهامروز با ۲ نفر از اعضای فامیل تلفنی صحبت کردم و اینجوری بودن که تو همش داری توی اتاقت درس میخونیبابا لعنتی ها به خدا که ۳ ساله اگه من درس خونده باشم.روز آینده دارم میرم با چند جا صحبت کنم برای شغل ولی خیلی ناراحتم از شرایطی که توش هستم.برام عقده شده که بگم منم سرکار میرم. منم پول در میارم.

برچسب: نویسنده: sara19 تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 22:09

من هر روز دارم با این حس سر و کله میزنم.هر روز کلی دلیل هست برای اینکه ثابت کنه که دارم از سمت آدم‌ها طرد میشم، دوستم ندارن و هیچ صمیمیت و نزدیکی وجود نداره. و هروز کلی شواهد دیگه هست که دقیقا همون آدما منو دوست دارن و خیلی رابطه خوبی داریم و من چقدر خوشبختم که این آدم‌ها رو دارم.و یه جایی دیگه از این تنش خسته میشم چون انگار آدم‌ها برام نه اونقدر امن هستن که حس کنم همیشه از سمت‌شون پذیرفته میشم و نه اونقدر سرد و نا‌امن هستن که بگم خب دیگه تموم شد من هیچ دوستی با این آدم ندارم.و این تاب خوردن بی

برچسب: نویسنده: sara19 تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 22:09

صفحه بندی